:) dark light

نوشته ها و خاطرات خانم بل

خاطرات شمال محال یادم بره

سلام به همه

جاتون خالی شمال عالی بود خییییییلی خوش گذشت 

ولی همسفرامون جدید بودن ینی تا حالا باهاشون جایی نرفته بودم دایی مامانم که دوتا پسر هم داره(محمد حسین24)(محمد سبحان17)

روز اول رفتیم بوستا ن ملل من یه کاپشن قرمز دارم خیلی اوجله اونو پوشیده بودن با یه مانتو مشکس زیرش

بعد داشتیم قدم میزدیم محمد حسین اومد کنارم در گوشم گفت : چه **** هم را ه میای!

وات بابا بیخیال دیوونه ان مردم

خلاصه ولی کلی تیکه خوردم از محمد حسین (بچه پورو بود احترامه باباشو داشتم هیچی نگفتم)

خلاصه روز دوم پسرا اومدن تو اتاق منو زهرا (خیلی کارشون بد بود  والا 2 پسر و 2 تا دختر تو اتاق بعد پسرای بچه پورو)خلاصه گفتن بیاید بازی کنیم 

(وات بازی چی بازی اخه با شما دوتا نره قول)

نمی دونم میدونید یا نه شاه دزد وزیر بازی کردیم ولی چون دادشه منم اومده بود (صندلی هم داشتیم)ینی هرکی شاه میشه باید بشیه روی اون طرف که صندلیه

شاید باورتون نشه من همش صندلی بود

بعد محمد حسین شاه شد بعد میگفت دولا شو بشینم رو من یهو پاشودم اخمامو کردم توهم گفتم من بازی نمیکنم خیلی بی ادبید 

گفت باشه بشین چار زانو 

نشستم

بعد متکا گذاشت رو پام نشست روم ووووووووااااااااااااااای خیلی سنگین بود پام شیکست 

دیگه 2 و3 دیقه بعدش با لگد زدم تو کمرش :))))))))))))))

دوباره دستو چرخوندیم 

بله من دوباره صندلی شدم فقط این دفعه سبحان که شاه بود نشست روم تکیه داد به من ولی زوود پاشد

ولی بازم من گشت ارشادشون بودم....

محمد حسین جلاد بود باید میزد رو دست زهرا 

من گفتم تو نامحرمی اجازه داری بزنی دادش من جاش زد اینقدر داداشم با شعوره گفت از رو لباس میزنم  محمدگفت نه نمیشه 

زهرا استینشو داد اون بالا 

من: شما دوتا(خطاب به پسرا) روتونو اون رو کنید 

یهو محمد حسین نه گذاشت نه برداشت گفت: نگفتم که شلوارشو بکشه پایین !!!!!!!!

اقا منو میگی خونم به جوش اومد بلند شد یه لگد بزنم بهش که پشیمون شدم و اتاقو ترک کردم

روز اخر رفتیم جنگل بعدش رفتیم یه روستا توی روستا هه پر گل وشل بود محمد حسین ماشینشون زیرش خیییییییییییییلیییییییی

کوتاه داییم بهش گفت نیار ماشینو گیر میکنه ولی ماشین ما شاسی بلند بود اوکی بود

اقا چشمتون روز بد نبینه ماشینش گیر کرد تو گلا بعد گلا ی لیز ماشین سر میخورد

با هزار بد بختب ماشین و از تو گل در اوردیم حالا بابای من : چقدر شما ها کم عقلید یه خش به ماشین میافتاد کلی از قیمتش کم میشد.... 

بماند همه اینا کفشامون افتضاح شده بود روزنامه انداختیم تو ماشیتو رفتیم خونه

همه کفشارو منه بد بخت شستم چون مردا کارواش بودن مامانم هم که دستشو عمل کرده دیگه روم نشد بدم زندایی 

3 ساعت تو حموم بود حالا تو این گیرو داد چاه حموم گرفت اینقدر شک به چاه داد1001،1002،1003و........... 10 ادم زنده کردم

ولی بازم خوش گذشت

راستی دلمم خلی براتون تنگ شده بود:دی

۸ نظر ۴ موافق ۰ مخالف
Unknown 96
۲۰ آذر ۱۵:۴۲
اخی پس خوش گذشت چه خاطراتی 😊😊

پاسخ :

اره خوب بود:)
مرسی
Aramam .F
۲۰ آذر ۱۶:۲۲
سلام بل جونم:)
خوبییییییی؟خیلیییی جات خالی بود واقعا...
خدارو شکر که خوش گذشته:)))
دلم ماهم تنگت بود بانوووووووووو...

پاسخ :

مرسی عزیزم دلم

یک بلاگر
۲۰ آذر ۱۸:۲۴
آقا من تا به حال کل عمرم شمال نرفتم ....
خدا رو شکر که خوش گذشته .

پاسخ :

نگوووووووووو واقعا!!
مگه میشه
ایشالا اومدی ایران قسمت بشه بری:)))))))

رضا صبری
۲۰ آذر ۲۰:۲۷
😂خوش گذشته پس

پاسخ :

بله....
سپهر صادقی
۲۰ آذر ۲۰:۵۱
اصلا پسرا تو همچین سفرهایی نباشن به آدم نمچسبه قبول کنین دیگه :))
درسته کارشون یکم زشت بود بنده خودم به مسئله محرم و نامحرم به شدت حساسم ولی خب شما دخترید و قطعا میدونید چطور برخورد داشته باشید :)
امیدوارن خاطراتتون همیشه خوب و شاد باشن..

پاسخ :

خدایی قبول دارم
ولی دیگه شما پسرا هم خیلی پرو تشریف دارید
یک بلاگر
۲۰ آذر ۲۲:۲۵
آره ممکنه . ندیدم تاحالا
ولی سعی می کنم برم حتما

پاسخ :

ایشالا
سپهر صادقی
۲۱ آذر ۱۹:۱۳
تشکر ویژه از شما و همه‌ی دست‌اندرکاران عزیز دارم😂

پاسخ :

خواهش  میکنم از طرف همه
Jodi ..
۲۶ دی ۱۶:۴۹
کفش شور کی بودی تو؟؟

پاسخ :

کفش شور؟؟
وات عزیزم
کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
درباره من
#تنوع طلب:)
# قضاوت ممنوع لودفا
S.B.M.E.SH.P.H.
-------------------------------------
نجوای درونم خبر از بی ثباتی میدهد .
بی ثباتی ذهنی شلوغ که دختری دراین شلوغی گم شده
گم شدم در شلوغی ذهنی که حتی گاهی یادش میرود منی هم در این دنیا هست منی که از هر تویی مهم تر است .
سلام خوش اومدید:)
در اینجا تمام نوشته های خودم و ذهنم و انهایی که دوست دارم را میذارم:)
___________________________
اولین تلفن بیسیم توسط (خدا) اختراع شد،
وخداوند نام دعا را برایش انتخاب کرد.
هیچ وقت سیگنالش نمیره ولازم نیست دوباره شارژش کنی
"هرجا هستید ازش استفاده کنید"
----------
نویسندگان
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان