dark light(:

:)

اه روانی شدم از دستشون

عصبانیم
چون نظرم برا هیچ کس مهم نیست
چون هیچ کس براش مهم نیست من الان ناراحتم خوشحالم
هرکی از بیرون منو میبینه میگه خوشبحالش
ولی باطن........
زندگیم از بیرون بقیه رو میکشه از درون خودمو
من اصلا از خونه بیرون نمیرم کم پیش میاد با کسی قرار بذارم(چه دختر چه پسر)
حتی با دوستای صمیم هم بیرون نمیرم
خانوادم هعی میگن برو بیرون وقتی میخوام برم
-کجا -باکی -چرا - خودم میبرمت - اصلا نمیخواد بری
اقا جان 3 روز دیگه 17 سالم میشه کم مونده فقط برا باز کردن در یخچال ازشون اجازه بگیرم
داد میزنن(من رو صدای بلند خیلی حساسم حتی کسی از روی شادی هم باصدای بلند حرف بزنه گریم میگیره)بعد من گریه میکنم بعد میگه چقدر لوسه
خوب با من اروم حرف بزنید
یه ذره به نظراتم احترام بذارید
2 سال دیگه این موقع دانشگاه میرم اونموقع هم میخواید ببریدم بیاریدم یا اینکه برام سرویس بگیرید
خسته شدم احساس میکنم تو زندانم
با پسر عمو هام و دختر عموم و پسر عمم قراره روزه تولدم بریم بیرون من گفتم بریم اتاق بازی یا اتاق فکر بعدش بریم رستوران
حالا بابا اینقدر غرررررررررر زد که نگو
اخرش هم گفت خودم میبرمتون و میارمتون
اخه میشه مگه باباجان 3 تا پسر باهامونن
میگه یکی میاد خفتتون میکنه!!!!!!
اخه مگه شهر هرته!!
به خدا دارم دیوونه میشم
کسی از شماها تا بحال اتاق فکر رفتید؟

چرا ؟ چرا؟چرا فقط من؟ چرا آآآآآآآآآآآآآآ؟+جواب

یکی بهم بگه چرا اینقدر دنیا بی رحمه؟؟
بهم بگید این همه ظلم از کجا میاد مگه انسان ها روح خدا تو وجودشون نیست؟
چرا همه چیز اینطوریه؟
چرا یه نفر نمیتونه خوش باشه؟
چرا همه فقط دلشون میخواد همو اذیت کنن؟
چرا مهربونی ،عشق ،وفا،دوستداشتن و...... گم شده؟
چرا من اینقدر حالم بده ؟
چرا از این دنیا حالم بهم میخوره جوری که دیگه نمیخوام باشم؟
چرا همیشه من باید خوب باشم چرا کسی با من خوب نیست ؟
چرا کسی یادش نمیاد منو ؟
چرا یه ذره هم به من فکر نمیکنن؟
چرا من فقط باید دلم تنگ شه ؟
چراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا؟
چون من خیلی خوش قلبم و دلم نمیخواد ادما بد بشن و اینکه دلم میخواد الان از خودم تعریف کنم و اینکه ببخشید حالتون رو گرفتم حالم عالیه و عالی که نه ولی خوب خوبم :)))))))

گریه نکن:((((

گریه که میکنه ، نابود میشم ...................

الان نابود شدم ، نابود...................


دلم برای روز های قدیم تنگ شده:(

دلم برای روز هایی که تند تند مهمونی میرفتیم

روز هایی که پدر و عمو هایم برای دیدن هم له له میزدند

برای روز هایی که خواهرانه دختر عمو یم را دوست داشتم

و روز هایی که خالصانه و عاشقانه  عاشق شدم تنگ شده..........

دلم تنگ شده برا محبت و صفایی که بینمون بوده دلم همون روزا رو میخواد:(

دلم همون ارامش توی خونه رو میخواد دلم همون بابای سر حال و شاداب و میخواد

مامان میگه زندگیمونو چشم کردن راست میگه

هرجانشستیم تعریف کردیم و همه حسرت خوردن ...

شاید که فکر میکنم میگویم سارا ناشکری نکن ولی...........

دل بی صاحابم خیلی چیز ها میخواد دلم مهمونی هایی رو که همیشه با رقص و اواز بود میخواد

از پول متنفرم هرچه میکشم از حرص و طمع اطرافیان به خاطر چرک کف دست چی شدیم سر اینکه خونه فلانی 2 متر از خونه فلانی بزرگ تره به اینجا رسیدیم اصلا دلم میخواد با یه 206 برم مسافرت دلم میخواد خونمون دوباره همون خونه 80 متری باشه که له له اتاق داشتنو میخوردم دلم میخواد عمو هام مثل قدیم دلشون برام تنگ شه ، بیان دیدنمون سر زده! یهویی!

قدیما حوصلمون سر میرفت پامیشدیم یه ساندویچی چیزی میگرفتیم میرفتیم خونه عمه ای عمویی چیزی الان تا از2 ماه قبل دعوتمون نکنن هیچ جا نمیریم:/

بابا از داداشاش متنفر شده حق هم داره نامردی کردن اگه بابا دستشونو نگرفته بود الان هیچی نداشتن تازه بابا داداش بزرگه نیست!

حقشو که خوردن هیچ زبونشون از همه چیز تلخ تره چنان میسوزونه که بابا تا 3 روز بعد از دیدنشون حالش بده

.......................................................

لوطفا برا ارامش خونوادم دعا کنید^_^


راستی دخترم (وبلاگم) یک ساله شده:))

یک ساله با شما ها اشنا شدم خیلی خوشحالم:دی

دعا کنیم....

دعا کنیم تن هممون سالم باشه....

دعا کنیم اشک از چشم کسی نیاد، اگر اومد اشک شوق باشه....

دعاکنیم خدا گناهان ریز و درشتمان را ببخشد.......

دعا کنیم همه به حاجت دلشون برسن...

دعا کنیم هیچ کس دلش نگیره اگر هم گرفت خدا یه هم صحبت خوب بهش بده....

دعا کنیم برای روزی همسایه.....

دعا کنیم برای قبولی های کنکویامون ....

دعا کنیم که اقامون زود تر دست ما بنده های کوته فکر رو بگیره و از این جهل و بی فکری و ظلم و کثافت نجاتمون بده


گیج گیجم

کاش یه نفر بود بهم میگفت چیکار کنم :|

میترسم یهو قید همه چی رو بزنم ، قید تمام تفکراتمو و به حرف مامانم گوش بدم:/

کاش منو نترسونن اطرافیان کاش اینقدر از زاویه بد برخورد نکنن:/


سکوت فریاد ها(داستانک)

سکوتی مرگ بار بر فضاحاکم بود،میدانستم پشت این سکوت فریاد هایی پر هیاهواست میدنستم پشت ان قیافه های مظلوم صورت های وحشتناکی است .

هیچ کس هیچ چیز نگفت ساعت ها به همان صورت نشسته بودیم هیچ نشد به خانه باز گشتیم سکوت پدرو مادرم شکسته شد بلند بلند فریاد میزدند مادر گریه میکردتا خود را خالی کند اما من گویا لال شده بودم من فریاد میزدم اما صدایم در نمیامد نمی دانی چقدر حس بدی داشت گریه میکردم اشک میریختم ولی صدایم در نمی امد . نمیدانم دلیل این سکوت چه بود شاید هم حرف میزدم بلند بلند هم حرف میزدم ولی کسی صدای مرا نمیشنید .

لحظات سخت تر میشد استرس به سراغم امده بود نکند واقعا لال شده بودم ،پیشانی ام عرق کرده بود ازبس تقلا کرده بودم که صدایم در بیاید ولی این اتفاق حسن هایی هم داشت در جواب فریاد های دیگران سکوت کرده بودم در جواب بیشعوری های دیگران  خاموش ماندم  صبر من بالا رفته بود، انگار از ان دختر عجول و کم تحمل و یک جورایی جیغ جیغو فقط سکوت و صبر مانده بود از خودم میپرسیدم چرا پدر و مادر به سراغم نمیایند تا حال مرا بپرسند چرا مرا به دکتر نمیبرند چرا لباس مشکی برتن دارند یعنی من را فراموش کردند یعنی چون دیگر نمیتوانم حرف بزنم مرا از یاد برده اند حالم گرفته شد نکند کسی را جایگزین من کرده بودند به دنبالشان رفتم به قبرستان رسیدم سخت بود  چشمانم تار میدید که ناگهان سکوتم شکسته شد ....

.

.

.

.

.

.

.

.

.


من.... مرده بودم

دلیل سکوت هایم مرگ بود......

دلیل پرهیاهوی عزیزام مرگ من بود .....

کاش بودم و ارامشان میکردم...

کاش دوباره ان دختر شلوغ و جیغ جیغو را ببینم تا یادم بیاید که بودم:(


داستانک(سخن سرا)

حقوق پایمال شده:/

ایران بین پنج کشورى قرار گرفته که شاخص برابرى مرد و زن تو اونا بدترین شاخص تو جهانه!

گزارش سالانه اخیر مجمع اقتصاد جهانى درباره برابرى جنسیتى تو 144 کشور جهان اعلام کرده که ایران تو سال جارى از جایگاه 139 به رده 140 افت کرده🇮🇷

فقط چهار تا کشور چاد، سوریه، پاکستان و یمن تو رتبه هاى پس از ایران واقع شدن!🌎

دقت کردین چند وقته وارد فضای مجازی که میشیم از هر 10 تا پست 2 تاش میگه [دختر است دیگر]

نه پسرا احساس میکنن زورو هستن z

خطاب به پسر ها:

شما هایی که حرف از مردونگی میزنید درست نیست وقتی یه دختر توی دوران قاعدگیشه مسخرش کنی یا اگه عصبانی میشه بگی خوب بذار هفته بعد باهات حرف میزنم

این یه توهینه ما خانم ها بیشتر از رفتار شما اقایون نارحت و عصبانی میشیم . بله! ما هفت روز از هر ماه چنان دل درد هایی داریم که توان ایستادن نداریم ، گاهی ان قدر خون از دست دادیم که حتی نمیتونیم حرف بزنیم اعتراض ندارم از نوع خلقت ولی ناراحتم از رفتار زشت اقایون هرگز نمیتونید ما خانم ها رو درک کنید ! مرد ها باید از زن ها تشکر کنن که نسل انسان رو حفظ کردن و هر ماه این دردو تحمل میکنن .

اره یه جاهایی هم مشکل از ما خانم ها بوده که همیشه همه چیو پنهان کردیم و اگر کسی پنهان نمیکرد لقب[بی حیا] رو براش میذاشتن اینکه من وقتی توی این دورانم و توی مهمونی هستم مامان بزرگم میگه پاشو برو الکی چادر بنداز رو کلت نفهمن مشکل داری!! من قاطی میکنم! هم درد بکش هم این حرفا رو تحمل کن هم تو ماه رمضون الکی روزه بگیر( وااای )کسی نفهمه!
خوب بابا جان مگه من خواستم که این طوری بشه توی ساختارخلقت ما خانم هاست دیگه !

خواهش میکنم در ک کنید یا حداقل موجب ازار نشید:/

این فقط یک مورد از مشکلات دختر ها بود:|

نفس بکش هنوز مونده..........

میفهمم میخواد جبران کنه میفهمم بلد نیست بگه ببخشید میدونم داره منت کشی میکنه ولی یه چیزایی رو نمیشه بخشید
سعیمو کردم بخشیدمش مطمئنم اینقدر دوسش دارم که یادم میره ولی اگه تکرار بشه نمیدونم باید چیکار کنم
میدونم خستس میدونم به ما پناه اورده
میدونم گیجه :(
اما نمیدونم باید چیکار کنم:/
خستم خیلی نه نیستم مطمئنن از من خسته تر هم هست پس من نیستم
-----------------------------
دیروز دفتر چه خاطراتمو باز کردم خاطره انه رو که خوندم گریه کردم
دلم براش تنگ نشده
دلم براش هم نمیسوزه
دلم برای رفاقتمون تنگ شده
دلم برا خودم میسوزه که همچین دوستی رو از دست دادم:/
نمیذارم تموم شه نمیذارم دارم براش نمیذارم حرفاش تو دلش بمونه ....16 سال حرفاش رو خورد  یه مرد 16سال سکوت کرد و در اخر ترکید زندگیش ترکید شانس اورد که هنوز زنگیش پابرجاس نمیذارم دیگه کسی از اطرافیانم بترکه ....هنوز تو خودشه من میدونم دوباره داره خودشو برای یه انفجار اماده میکنه که مطمئنم گریبان زندگی ما هم میشه من نمیتونم برای.... کاری کنم
اما انه هر چقدر مقاومت کنه هرچقدر باید حرف بزنه میدونم بروز احساسات براش سخته ولی میشه میشه

خدا همه چیو میبینه :)

روز اخر مدرسه بودو خیلی خوشحال بودیم من و الهه هم که مدیرت کارا وجشن و داشتیم و کلی هم سرمون شلوغ بود 3و4 روز بود هلی حالش خوب نبود ایدا که مثلا نزدیک ترین دوستش بود چیزی نمیگفت و میگفت خودش هم نمیدونه البته از ایدا چیزی جز این هم اتظار نمیرفت:/

الهه هم میگفت روز اخره نمیخوام حالم بد بشه.

زنگ ناهار و نماز بود تقریبا جشن تموم شده بودو ماها هم خسته و کوفته ازبس هم رقصیده بودیم دستام درد گرفته بود:)) دیدم هلیا داره گریه میکنه شاید هرکس دیگه بود بیخیالش میشدم ولی هلیا فرق داشت مشکلاتشو میدونستم نمیشد راحت رد شد

موندم تو کلاس الهه هم پیشم موند بهش گفتم چی شده ؟ بالحن مهربون و نرم که اصولا اینطوری نیستم زد زیر گریه اغوشمو براش باز کردم سرشو گذاشت رو شونم 10 دقیق گریه کرد و تکون نخوردم تموم که شد سرشو بلند کرد زیر لب گفت خوش به حالت

میدونستم برا چی میگه ولی شروع کردم به دلداری میدونستم بلد نیستم ولی نمیشد سکوت کرد

گفتم :هلیا جان هرکس تو زندگی مشکلات خودشو داره زندگی همیشه لبخند نمیزنه

هلیا شروع کرد به حرف زدن: شماها پدر دارید .من نه. سارا خیلی وحشتناکه نمیتونی تصور کنی

دست گذاشت رو نقطه ضعفم پدر شروع کردم به گریه از تصور نبودنش قلبم درد گرفت چیزی نگفتم تا ادامه بده

-خواهر 36 سالم از شوهرش میخواد طلاق بگیره مامنم تو سینش تومور داره برای تولد دوست پسرم نزدیکای 1 میلیون خرج کردم قرض کردم شب که بهش زنگ میزنم صدا دختر میاد سارا خسته شدم دیگه نمیکشم دلم میخواد نباشم

نمیدونم چی شد که الهه زد زیر گریه میگفت بعضیوقتا نداشتن بعضیا بهتر از داشتنشونه کاش نبودن که ترس از دست دادنشون نبود

نمیدونم چی شده الهه حرف نمیزد

انه هم همینطور انه دیونه میکنه ادمو دلم میخواد خفش کنم

بگذریم بعد از حرفای هلیا شروع کردم با لحجه شمالی حرف زدن و مسخره بازی در اوردن تا این دوتا رو بخندونم

روز خوبی بود بعد از مدرسه هم با ایدا و هلیا و الهه رفتیم رستوران دوتا دختر و یه پسر روبرومون نشسته بودن اقا یه کارایی میکردن اصلا فقط خدا رو شکر میکردم مامانم نیست ینی چی اخه تو مکان های عمومی این چه وضعیه باز سینما رو یه جوری میشد تحمل کرد ولی رستوران اخه ای بابا:/

ولی در هر صورت ما که حسابی خندیدیم:))))))))))))))))))))

چند چیز عجیب من:)

سلام دوست عزیزم هاتف جان یک چالش جذاب راه انداختن که من از همه ی دنبال کنندگان وبلاگم دعوت میکنم شرکت کنن توضیحات بیشتر در هاتف

1-سرکلاس رو نمیکت چهار زانو میشینم (مثل اسکلا )اخمامم تو همه وقتی هم درسو میفهمم ذووق وحشتناکی میکنم

2-وقتی میخوام بخوابم سرمو از رو تخت اویزوون میکنم تا به چیزای خوب فکر کنم

3-خیار و با عسل میخورم

4- سیر  با نون عالیه  و چای و شیر(کلا چرت و پرت زیاد میخورم) پفک با چایی

5-هر شب که میخوام بخوابم به زلزله فکر میکنم و کلی به خودم میخندم چون ساکم جمه

6-وقتی دوستام ناراحتن ناخودگاه گریم میگره

7-عاشق بالشتمم و شبا بدون اون عاجزم

8-وقتی امتحان دارم اصلا استرس ندارم تا 5 دقیقه مونده به امتحان استرس میگیرم کلا مشکل دارم

9-مامانم میگه برو از تو اشپز خونه لیوان و پارچ اب بیار من پیش دستی و چاقو میارم(حافظم درحد ماهی گلیه)

10-عادت دارم هر روز سر نماز برای عاقل شدن تمام دوستام دعا کنم

11-امتحانامو کهگند میزنم فقط میخندم:))))))

12-دلم برا ادمای اسکلل تنگ میشه(البته نه اینکه فقط برا اونا تنگ شه ولی برا اونا ههم تنگ میشه)

13-شبا اگه برناممو نچینم خوابم نمیبره

14- اعتقادی به مرتب کردناتاق ندارم

15- بیخیال تر از انم که تو مرا راحت بخوانی(طبع شاعریم صفره)

16- تو درسایی که همه ضعیفن من خوبم تو درسایی که همه خوبن من ضعیفم

17-خوره رمان دارم شروع کنم تموم نشه ولش نمیکنم

18- به یکی وابسته بشم بهش نمیگم ولی دیوونه میشم

19- اگه یه نفر بهم بگه میخوام خود کشی کنم بهش میگم همین الان بروو و اصلا نصیحتش نمیکنم

20-عاشق عشقای دیوونه بازیم:دی

خوب دیگه اینقدر چیزای عجیب در وجودمه که مامانم بهم میگه تو از مریخ اومدی

تازه از هاتف عزیز جایزه هم گرفتم:دی



با گل های همین سردار به جام جهانی رفتین
باگل سردار کره جنوبیو بردین
باگل سردار ازبکستانو بردین
با دو گل سردار تو تهران به سوریه نباختین
حالا بهش فحش میدین!!! حاشا به غیرتتون
#تنوع طلب:)
# قضاوت ممنوع لودفا
--------------------------------
نجوای درونم خبر از بی ثباتی میدهد .
بی ثباتی ذهنی شلوغ که دختری دراین شلوغی گم شده
گم شدم در شلوغی ذهنی که حتی گاهی یادش میرود منی هم در این دنیا هست منی که از هر تویی مهم تر است .
سلام خوش اومدید:)
در اینجا تمام نوشته های خودم و ذهنم و انهایی که دوست دارم را میذارم و مینویسم:)
نویسندگان
Designed By Erfan Powered by Bayan