dark light(:

:)

اهدای عضو

سلام
یه کاری کردم استرس گرفتم*_*
کارت اهدای عضو گرفتم واای میترسم مامانم بفهمه و بعد واای.....
 اصلا چرا این کارو کردم جو گیر شدم نمیدونم:)
ولی میگن کار خوبیه شما ها هم امجام بدید:/
"اهدای عضو"
کسی که مرا جو گیر کرد دو کلمه حرف حساب

نفس بکش هنوز مونده..........

میفهمم میخواد جبران کنه میفهمم بلد نیست بگه ببخشید میدونم داره منت کشی میکنه ولی یه چیزایی رو نمیشه بخشید
سعیمو کردم بخشیدمش مطمئنم اینقدر دوسش دارم که یادم میره ولی اگه تکرار بشه نمیدونم باید چیکار کنم
میدونم خستس میدونم به ما پناه اورده
میدونم گیجه :(
اما نمیدونم باید چیکار کنم:/
خستم خیلی نه نیستم مطمئنن از من خسته تر هم هست پس من نیستم
-----------------------------
دیروز دفتر چه خاطراتمو باز کردم خاطره انه رو که خوندم گریه کردم
دلم براش تنگ نشده
دلم براش هم نمیسوزه
دلم برای رفاقتمون تنگ شده
دلم برا خودم میسوزه که همچین دوستی رو از دست دادم:/
نمیذارم تموم شه نمیذارم دارم براش نمیذارم حرفاش تو دلش بمونه ....16 سال حرفاش رو خورد  یه مرد 16سال سکوت کرد و در اخر ترکید زندگیش ترکید شانس اورد که هنوز زنگیش پابرجاس نمیذارم دیگه کسی از اطرافیانم بترکه ....هنوز تو خودشه من میدونم دوباره داره خودشو برای یه انفجار اماده میکنه که مطمئنم گریبان زندگی ما هم میشه من نمیتونم برای.... کاری کنم
اما انه هر چقدر مقاومت کنه هرچقدر باید حرف بزنه میدونم بروز احساسات براش سخته ولی میشه میشه

ماه قشنگم+یه چیزی...

سلام
تو این ماه حس و حال خوبی دارم امسال نمیتونم مثل سال های گذشته خوشبگذزونم
2 سال پیش ماه رمضان با هارلی و باباییو مامانی رفتیم دماوند و 10 روز قصد کردیم اون 10 روز بهترین روزای زندگیم بود بماند که 2 سه روز خالمینا هم اومدن روزه خوری و من و علی حسابی دعوا کردیم من و هارلی هر روز که از خواب بیدار میشدیم میرفتیم تو الاچیق باغ بغلی اونجا به خونه خودمون نقطه کور بود و ما همش در حال اهنگ و عکس و حکم و.. وعالی بود
یه روز منو هارلی حدود ساعت های2 بودکه رفتیم استخر وسط باغ سعی میکردیم که سرمون زیر اب نره ولی هارلی رفت ولی من به کسی نگفتم و ادامه دادیم:دی
امسال 2 سال بزرگ تر شدم زوود از خواب پامیشم درس میخونم میرم ورزش و دعای جوشن کبیر میخونم :)
تو رو خدا دعام کنید
چند وقته همه دارن باهام حرف میزنن از تصمیمم منصرف شم از معلمامون گرفته تا مشاور و پدر و مادر دعام کنید تصمیم درست بگیرم:))

-------------------
یه چیزی من وقتی درباره ی دوستام و خانوادم و عمو هام و... هرکس دیگه ای حرف میزنم
لطفا قضاوت نکنید
و حاله منو خراب نکنید
نه شما اونا رو میشناسید و نه حتی منو و مطمئن باشید هرگز همو ملاقات نخواهیم کرد دوست دارم همه بلاگرا برام ناشناس بمونن و خودم تصور کنم چه شکلین:دی

خدا همه چیو میبینه :)

روز اخر مدرسه بودو خیلی خوشحال بودیم من و الهه هم که مدیرت کارا وجشن و داشتیم و کلی هم سرمون شلوغ بود 3و4 روز بود هلی حالش خوب نبود ایدا که مثلا نزدیک ترین دوستش بود چیزی نمیگفت و میگفت خودش هم نمیدونه البته از ایدا چیزی جز این هم اتظار نمیرفت:/

الهه هم میگفت روز اخره نمیخوام حالم بد بشه.

زنگ ناهار و نماز بود تقریبا جشن تموم شده بودو ماها هم خسته و کوفته ازبس هم رقصیده بودیم دستام درد گرفته بود:)) دیدم هلیا داره گریه میکنه شاید هرکس دیگه بود بیخیالش میشدم ولی هلیا فرق داشت مشکلاتشو میدونستم نمیشد راحت رد شد

موندم تو کلاس الهه هم پیشم موند بهش گفتم چی شده ؟ بالحن مهربون و نرم که اصولا اینطوری نیستم زد زیر گریه اغوشمو براش باز کردم سرشو گذاشت رو شونم 10 دقیق گریه کرد و تکون نخوردم تموم که شد سرشو بلند کرد زیر لب گفت خوش به حالت

میدونستم برا چی میگه ولی شروع کردم به دلداری میدونستم بلد نیستم ولی نمیشد سکوت کرد

گفتم :هلیا جان هرکس تو زندگی مشکلات خودشو داره زندگی همیشه لبخند نمیزنه

هلیا شروع کرد به حرف زدن: شماها پدر دارید .من نه. سارا خیلی وحشتناکه نمیتونی تصور کنی

دست گذاشت رو نقطه ضعفم پدر شروع کردم به گریه از تصور نبودنش قلبم درد گرفت چیزی نگفتم تا ادامه بده

-خواهر 36 سالم از شوهرش میخواد طلاق بگیره مامنم تو سینش تومور داره برای تولد دوست پسرم نزدیکای 1 میلیون خرج کردم قرض کردم شب که بهش زنگ میزنم صدا دختر میاد سارا خسته شدم دیگه نمیکشم دلم میخواد نباشم

نمیدونم چی شد که الهه زد زیر گریه میگفت بعضیوقتا نداشتن بعضیا بهتر از داشتنشونه کاش نبودن که ترس از دست دادنشون نبود

نمیدونم چی شده الهه حرف نمیزد

انه هم همینطور انه دیونه میکنه ادمو دلم میخواد خفش کنم

بگذریم بعد از حرفای هلیا شروع کردم با لحجه شمالی حرف زدن و مسخره بازی در اوردن تا این دوتا رو بخندونم

روز خوبی بود بعد از مدرسه هم با ایدا و هلیا و الهه رفتیم رستوران دوتا دختر و یه پسر روبرومون نشسته بودن اقا یه کارایی میکردن اصلا فقط خدا رو شکر میکردم مامانم نیست ینی چی اخه تو مکان های عمومی این چه وضعیه باز سینما رو یه جوری میشد تحمل کرد ولی رستوران اخه ای بابا:/

ولی در هر صورت ما که حسابی خندیدیم:))))))))))))))))))))

دو دنبال کننده ی خاموش

چند هفتس ۲ نفر من رو خاموش دنبال میکنن
خاموشای نا عزیز اگر دوست و فامیل هستید خیلی کار زشتی میکنید وبلاگ منو میخونید اگر هم غریبه اید خوب مگه کرم دارید دکمه فضولی منو خاموش روشن میکنید خوب مثل بچه های خوب عمومی یا خصوصی دنبال کنید

سارا آشپز میشود...

خوب چیز خاصی نیست ولی خودم خیلی ذووق کردم:))))

بفرمایید:)))

المپیاد....

خوشبختی ینی داداشت تو المپیاد طلا بگیره:)))))))

اسطوره...

هر از گاهی دلم میگیرد از اینکه همیشه حرفای ما رو گوش میده ولی هرگز حرفای دلشو به هیچ کس نمیگه اون اسطورس

میدونی اسطوره ینی چی؟

اسطوره از سه حرف تشکیل میشه(پ-د-ر)

اسطوره ی من تنها قهرمان زندگیم تنهاکسی که گریه هاش از سر احساسه  نه شکست ان هم خیلی کوتاه

اسطوره ی من بلند شو نبینم که درونت انقدر تاریک شده که وقتی از سر کار اومدی رفتی تو اتاق و درو بستی میدونی این ینی چی؟

ینی شکست من ، اسطوره وقتی شکایت میکنه ینی خستس حالا وظیفه منه که به اسطورم امید بدم

چون اسطوره نگران اینده منه اینده برادرم اسطوره فقط این رو بدون از ته ته قلبم عاشقتم و هیچ وقت هیچ کس جای تو رو پر نمکینه یکی از دوستام اسطوره نداره

میترسم از اسطورم براش تعریف کنم شاید دلش بشکنه

اسطوره ی من این رو بدون اگر نباشی دنیایم سیاهتر از سیاهی دل ترامپ میشود و ان وقت شاید زنده باشم ولی زندگی بدون تو هرگز هرگز

هوای اسطوره هاتون رو داشته باشید

بالاخره ما هم نمایشگاه کتاب رفتیم

سلام خوب این هم از کتاب خونه ی من 

جمعه رفتیم نمایشگاه منو بابام باهم داداشم نیومد ولی لیست کتابهایی که میخواست رو داد به من ۱۹ تا کتاب بود میفهمی۱۹ تا بعد من فقط ۵ تا کتاب غیر درسی گرفتم

اون فلش قرمز مال امساله 

آبیا مال پارسال

سبزه مال پیارسال

توسیه هم مال ۳ سال پیش مامانمه که من میخونم

این هم کتابخونه برادر ۱۰ ساله ی من 


بهترین سوژه

کتاب نویسنده پرفروش سال شد....

شعر شاعر به چند زبان ترجمه شد.........

کارگردان جایزه ها رو درو کرد.........

و هنوز سرچهار راه واکس می زد ......کودکی که بهترین سوژه بود

چند چیز عجیب من:)

سلام دوست عزیزم هاتف جان یک چالش جذاب راه انداختن که من از همه ی دنبال کنندگان وبلاگم دعوت میکنم شرکت کنن توضیحات بیشتر در هاتف

1-سرکلاس رو نمیکت چهار زانو میشینم (مثل اسکلا )اخمامم تو همه وقتی هم درسو میفهمم ذووق وحشتناکی میکنم

2-وقتی میخوام بخوابم سرمو از رو تخت اویزوون میکنم تا به چیزای خوب فکر کنم

3-خیار و با عسل میخورم

4- سیر  با نون عالیه  و چای و شیر(کلا چرت و پرت زیاد میخورم) پفک با چایی

5-هر شب که میخوام بخوابم به زلزله فکر میکنم و کلی به خودم میخندم چون ساکم جمه

6-وقتی دوستام ناراحتن ناخودگاه گریم میگره

7-عاشق بالشتمم و شبا بدون اون عاجزم

8-وقتی امتحان دارم اصلا استرس ندارم تا 5 دقیقه مونده به امتحان استرس میگیرم کلا مشکل دارم

9-مامانم میگه برو از تو اشپز خونه لیوان و پارچ اب بیار من پیش دستی و چاقو میارم(حافظم درحد ماهی گلیه)

10-عادت دارم هر روز سر نماز برای عاقل شدن تمام دوستام دعا کنم

11-امتحانامو کهگند میزنم فقط میخندم:))))))

12-دلم برا ادمای اسکلل تنگ میشه(البته نه اینکه فقط برا اونا تنگ شه ولی برا اونا ههم تنگ میشه)

13-شبا اگه برناممو نچینم خوابم نمیبره

14- اعتقادی به مرتب کردناتاق ندارم

15- بیخیال تر از انم که تو مرا راحت بخوانی(طبع شاعریم صفره)

16- تو درسایی که همه ضعیفن من خوبم تو درسایی که همه خوبن من ضعیفم

17-خوره رمان دارم شروع کنم تموم نشه ولش نمیکنم

18- به یکی وابسته بشم بهش نمیگم ولی دیوونه میشم

19- اگه یه نفر بهم بگه میخوام خود کشی کنم بهش میگم همین الان بروو و اصلا نصیحتش نمیکنم

20-عاشق عشقای دیوونه بازیم:دی

خوب دیگه اینقدر چیزای عجیب در وجودمه که مامانم بهم میگه تو از مریخ اومدی

تازه از هاتف عزیز جایزه هم گرفتم:دی


۱ ۲

# قضاوت ممنوع لودفا
--------------------------------
نجوای درونم خبر از بی ثباتی میدهد .
بی ثباتی ذهنی شلوغ که دختری دراین شلوغی گم شده
گم شدم در شلوغی ذهنی که حتی گاهی یادش میرود منی هم در این دنیا هست منی که از هر تویی مهم تر است .
سلام خوش اومدید:)
در اینجا تمام نوشته های خودم و ذهنم و انهایی که دوست دارم را میذارم و مینویسم:)
نویسندگان
Designed By Erfan Powered by Bayan