dark light(:

:)

یک روز عالی با انه و دوستان قدیمی

 

سلام

دیروز پنجشنبه در اخرین روز های فروردین به مدرسه انه رفتم با پرنیان و شکیبا، راستش از بعد عید تا حالا هیچ جای خاصی نرفتم ولی امروز بهترین روز عمرم توسال جدید بود خیلی بهمم خوش گذشت و واقعا از دیدن انه و دوستان خوشحال شدم

مدرسه انه بی نظیر بود خیلی خوشگل بود مثل باغ میموند و واقعا عالی بود انه خیلی سرش شلوغ بود به خاطر همین زیاد دورو برش نمیرفتیم(الکی)همش ور دلش بودیم:)))

من و شکیبا و پرنیان بهم دیگه لقب مثلث بی حاشیه رو دادیم هرچقدر انه و الهه و همتا تو حاششیه بودن ما نه خلاصه دوباره با یادی از گذشته سسوار تاب شدیم و کلی حرف زدیم اینقدر حرف زدیم که فکامون درد گرفت

ساعت1 بود که انه یهو غیبش زد نگوو پسر عموش اومده مدرسه برا دیدن جشنواره مدرسشون که انصافا بی نظیر بود  منو پری و شکیب هم بدوبدو رفتیم تا پسر عمو انه و ببینیم انه ادرس داد اون پسر بلوز مشکیه (نصفشون لباساشون مشکیبود)من از اونجایی که عکسشو دیده بودم دیدمش حالا مگه پری میفهمید که کدومه ابرومونرفت تا به پری بفهمونیم کدوم دیگه کامل بقل طاها وایستاده بودم هعی میگفتم پری اینه بازم نمیگرفت خوده پسرا فهمیدن ما هعی داریم اینا رو نشون میدیم دوست ما نگرفت

در کل رو عالی بود

انه ازت ممنونم خیلی خوش گذشت

خداحافظ


بدبخت شدم رفت^._.^

اینکه دارم بدبخت میشم و بینهایت خسته شدم و سردرد حسابی دارم بماند که دل درد هایی از نوع عصبی هم سراغمان امده .
خلاصه که حسابی سرمان شلوغ است و داریم سعی مینماییم هم دل خودمان و هم معلم چلغوزمان را راضی نگه داریم .
شما ها نیز لطف بفرمایید و برایمان دعا نیز بکنید . ( :دی )
راستی این همه درس دارم و دارم یه جوری برنامه میریزم که پنجشنبه بیکار بشوم و میخواهم به ببیرووون بروم هووووو هوووو(یه سوپریز دارم برا دوستم)

(صندلی داغ)hot chair



خوشحال میشم شرکت کنید:)

پسر ها ........

شاید و یا مطمئنا دیگه با هیچ پسری با زی نمیکنم

دیروز باغ بودیم (خوب اشنایی دارید که خانواده ما دخترهامون خیلی کم هستن و بیشتر پسرن)

اول که وارد باغ شدیم عمم اینا با جاری عمم بودن

bio(جاری عمم (سیما خانوم)یه پسر داره تقریبا همسن منه(حسین) و یه دختر(زهرا) که ازدواج کرده دختر22 سالشه و دامادش (محمد مهدی)هم 23 سالش بود در کل بچه بودن سیما خانوم  خانوادش از اون کله گنده هان و خیلی پولدارن پسر بردارش رو هم اورده بودن(متین) که پدرش 11ساله پیش فوت کرده)

ساعت تقریبا 6 بود به شدت حوصلم سر رفته بود و فقط به خودم فوش میدادم که چرا اومدم میموندم خونه درس میخوندم چون یکشنبه امتحان شیمی و فزیک دارم

پسرا ها هم داشتن حکم بازی میکردن امیر و علی هم(داداشم و پسرعمم)داشتن تو زمین چمن فوتبال بازی میکردن

خلاصه شرایط بد بود چون مامان اینا تو اشپز خونه بابا اینا تو باغ پسر ها در اتاق زهرا و شوهرش در یک اتاق دیگه من بدبخت نمیدونستم کجا برم و حدس بزنید کجا رفتم؟

بله درست حدس زدید  هیجا نرفتم و فقط به خودم میلولیدم که ایمان گفت: سارا غریبی نکن بیا پیش ما!:)

من:غریبی نمیکنم چون  غریبه این:دی

خوب روم نمیشد برم قاطی این همه پسر

دیگه خلاصه با پیشنهاد ایمان رفتیم تا والیبال بازی کنیم خدایی از حق نگذریم بازیم خیلی هم بد نیست

ولی منو انداختن ته زمین هر توپی که لو میرفت و هیچ کدومشون نمیتونستن بگیرنو من باید میگرفتم و واقعا کار سختی بود

منو شوهر عمم و حسین و ایمان تویه تیم بودیم از حسین که لجم گرفته بود انگار من شلغمم بازم به ایمان در کل وسط بازی از بازی خارج شدم ورفتم تو الاچیق اخه نوخودی بودم 6بار بیشتر توپ به دستم نخورد

اصلا به جهنم من که دیگه باغشون نمیرم والا

اصلا این خانواده به من ثابت کردن با پسراشون بازی که هیچ حرف هم نزنم

پریشب خونه عمو علی بودیم ایمان و محمد تو اتاق بودن رفتم پیششون شروع کردیم به حرف زدن و اینا بحث بیرون رفتن شد

ایمان گفت سارا بیا برنامه بریزیم تابستون بریم بیرون

منم قبول کردم

گفتم خوب کجا بریم

گفت رستوران و سینما اینا

گفتم باشه ولی زهرا هم بیاد

اولش یکم غررر زدن ولی بعدش راضی شدن

الان من خودم پشیمونم:(

اخه گواینامه هم ندارن باید با اسنپ بریم

ای خداااااااا



اصلی ترین دلیلش

شاید یک دلیل اینکه میرم تجربی و میخوام مدرسم رو عوض کنم بهار:)

دلم براش تنگه

دیدی...+صدای خودم


 دیدی که سخت نیست تنها بدون
دیدی که صبح می شود شب ها بدون من

این نبض زندگی بی وقفه می زند
فرقی نمی کند دنیا بدون من !

کابوس و وحشتم اما برای تو
زیباست همچنان رویا بدون من !

عاشق شدم شبی با تو ؛ کنار تو
عاشق شدی تو نیز اما بدون من !

من که جهنمم تو از خودت بگو
آسوده ای هنوز آیا بدون من ؟!

من مرده ام ولی بسیار واضح است
سر زنده تر شدی هر جا بدون من ...

حالِ تو خوبِ خوب یک روزِ نابِ ناب
خوشبخت می شوی حتی بدون من !

از خود گذشته ام چون عاشق از غرور
تو نیز رد شدی تنها بدون من
 
دیروز اگر چه سخت امروز هم گذشت
فرقی نمی کند فردا بدون من !


شاعر : مجید احمدی



اون چیزی که فکر میکردی نبود

وقتایی احساس میکنی امین یک نفری و فکر میکنی اون تو رو واقعا مثل خواهرش میدونه ولی بعد از چند وقت متوجه میشی یه مشکلی براش پیش اومده هرچی بهش میگی چی شده جواب نمیده بعد از یه مدت میفهمی همه میدونن چشه و فقط تویی که نمیدونی اون موقع است که از خودم متنفر میشم

هرسال روز تولدم اولین کسی که بهم تبریک میگفت دختر عموم بود ولی پارسال اصلا تبریک نگفت من راستش ناراحت شدم وربطش دادم به اینکه اونم عاشق مهدی شده و اون موقع زمانی بود که من به شدت تنفر نسبت به مهدی رسیده بودم

تو دلم گفتم شاید چون من عاشق مهدی بودم میخواد منو حذف کنه چون زهرا با من رو راست بود همه چی رو میگفت چه من ناراحت شم چه خوشحال

ولی هیچی نگفت تا اینگه 5 ماه گذشت شب خونشون بودم دلو زدم به دریا بهش گفتم 4 تیر میدونی چ روزیه؟

گفت :خوب تولد تو دیگه

من:ولی امسال یادت نبود

زهرا: یادم بوم

من: سکوت

تازه برام تعریف کرد ه چی شده

برا تولد کله 21 مرداده کادو میگیره ولی توی تیر بهش میده( به دلایلی مثل خود شیرینی  )وبعد تو فامیل براش حرف در میارن اونم توی اون دوران فقط گریه میکرد

راستش منم عاشق مهدی بودم ولی اصلا دلم نمیخواست اون بفهمه چون میدونستم بد رفتار میکنه و ری اکشنش بده

ولی زهرا خواسته یا نا خواسته به مهدی گفت که سارا عاشقته و از اون روز به بعد .................

نمیدونم هیچ وقت نتونستم از اون روز به بعد با زهرا رو راست باشم دیگه نتونستم دوسش داشته باشم

هرکاری میکنید بکنید ولی نامردی باکسی که عهد و پیمان خواهر برادری میبندید............

 

۳۰۰ روزه شدم

سلام وبلاگ عزیزم خوبی؟

۳۰۰ روزه که تورو به عنوان7DBM انتخاب کردم ولی نتونستی جای اونا رو پر کنی ولی برای خودت توی دلم جا باز کردی منو با ادمای زیادی آشنا کردی ازت ممنونم 

سلام دوستان ازتون ممنونم که۳۰۰روزه منو تحمل کردید:دی

...

....................................

..........................................

...................................................

........................................................

منو یادتون هست؟!

جور دیگر باید دید

توی ماشین خوابیدن حسابی به کمرم فشار اورده بود نمیدونم یه حس عجیبی داشتم
بابا در حال رانندگی و مامان در حال چرت امیر هم خواب بود منم دیگه داشتم بیدار میشدم
من:بابا کی میرسیم ؟
بابا:1ساعت دیگه
ساعت 10 بود ای وای پایتخت شروع شد
من داشتم تو گوشی پایتخت میدیدم
مامان بیدار شد خلاصه با هزار بدبختی کوشی رو به مانیتور ماشین وصل کردیم و همگی نقی دیدیم
رسیدیم ساعت 12 بود ولی همه بیدار بودن قیافه هاشون عجیب بود
دایی باژست عجیبی که انگار داره خودشو اماده میکنه برا گفتن چیزی
مامانی قیافش استرسی بود و بابایی هم سکوت کرده بود
مامانم ترسید :مامانجون چیزیش شده؟
دایی:نهههه!
مامانم :پس چی شده؟
دایی رو به جمع گفت: بذارید بگم دیگه بلاخره باید بفهمن
(نمیتونم از زبون دایی بگم بذارید خودم تعریف کنم:مامانی بابایی توی جاده قم تصادف میکنن یه تصادفی که هرکس ماشینرو میدید میگفت :معجزه شده سرنشینا زنده موندن هنگار خدا محکم بقلشون کرده)
مامان:(...............
اینقدر مامانم گریه کرد که نگو
مامان: چرا به ما نگفتید
مامانی:خوب شما مشهد بودید کاری از دستتون بر نمیومد
خلاصه که خدا خیلی دوستم داشته
توی دهات ما چادر اجباره و همه ی خانوما باید چادر سرشون کنن
اون شب تا ساعت 4 صبح با هارلی حرف میزدم منم هعی مسخره بازی در میاوردم بهش میگفتم هارلی فکتو بمال یه ذره تنفس بده
خلاصه صبح که از خواب بیدارشدیم تصمیم گرفتیم بریم کوه کیف و کوله و زیر انداز برداشتیم واسپیکر و دل زدیم به کوه
کلی داشتیم حال میکردیم که ما دربالای کوه به جاده زل زده بودیم که دیدیم یه ماشین شاسی بلند سفید بایه سواری مشکی پشت سر هم دان میرن
من: هارلی گروه تجسس دنبال ما افتادن
هارلی: خاک برسرمون بدوووووووووووووووووو
بعله من بدو هارلی بدو
دیگه نفس نمونده بود رسیدیم خونه دیدم بابام خوابه داییم هم داره با علی بازی میکنه
و قیافه منو هارلی باحال بود
یادتونه یه بار تعریف کردم  از پسر دایی های مامانم که باهاشون شمال رفته بودیم
خوب اونا دیگه دنبال ما بودن راستش اخلاقاشون عجیبه اگه نمیشناختمشون میگفتم حتما یه نیت بدی دارن که اینجورین ولی چون میشناسمشون گذاشتم پای معرفت(#قضاوت نکنید)
رفتیم شهرکرد اولین بارمون بود که میرفتیم
من و هارلی و دایی و زندایی تو ماشین دایی اینا بودیم و محمد حسین و سبحان و امیر و مامان و بابام تو ماشین ما بودن
من از این چیدمان ناراضی بودم چون تو ماشینی که پسرا بودن همش رقص و اواز بود تو ماشین ما همه دپ
ساعت 2 بود یه پارک وایسادیم تا ناهار بخوریم (قرمه سبزی دلتون نخواد) من دیدم خییلییی دلم درد میکنه گفتم بذار یه دستشویی بریم بعد ناهار بخوریم
واااای و من بدبخت شدم بعله فکر کنم همتون فهمیدید چه مرگم شد روز اول سفر وااای میدونم الان همه دخترا دلتون برام سوخت
دیگه ناهار خوردیمو گذشت تا رسیدیم به شهر کرد قرار بود بریم استاد سرا(چون داییم استاد دانشگاست) شام رفتیم یه رستوران شیک بعد رفتیم امام زاده حکیمه و حلیمه خاتون اونجا داییم به هارلی هعی گیر میداد هارلی هم نمیکرد نامردی جواب دایی رو میداد یه جا خیلی داغون بود محمد حسین به هارلی گفت :هارلی این راهی که تو داری میری رو من رفتم فایده نداره با بابات درست حرف بزن خلاصه بگذریم که تو ماشین کلی رو شونه من گریه کرد
بریم سر جا خواب:
داییم خیلی خوشحال که یه جای خوب میبرمتون
وااای وااای چشمتون روز بود نبینه ما رو بردن خوابگاه دختران( فکر کنم همتون بدونید چه وضعیه)
من و محمد حسین رفتیم پتو ملافه بیاریم تو ی راه محمد حسین هعی بهم امید میداد که یه شبه و از این حرفا (دوتا اتاق گرفتیم زنونه مردونه کردیم)
با هزار بدبختی که خودتون میدونید من خوابیدم و ساعت چهار صبح  از زوور  خفگی وتشنگی از خواب بیدارشدم هعی اه ناله میکردم یکی پاشه دلش برام بسوزه بره از تو اشپزخونه خوابگاه برام اب بیاره که هیچکس بیدار نشد منم نامرد بازی دراوردم : هارلی هارلی بیداری؟
هارلی: چی شده(باصدای خواب الود که ینی خفه شو نصفه شبی)؟
من: تشنمه(میدونستم اگه بیدار بود منو خفه میکردولی چون خواب بود....)
هارلی: میخوای برات اب بیارم؟
من در پاسخ به گشادی خودم: دیگه پرووو نشوگمشو برو خودت اب بیار
جهنم و ضرر پاشدم ،رفتم ،خیلی خوففف ناک بود ( من بمیرم هم خوابگاه دانشجویی نمیرم)
رفتم دستشویی واای خیلی بود بود کثیییییییییییییییییف هااااا
بعدش رفتم اب خوردم وااای اشپز خونه نبود که تویله بود
داشتم میرفتم تو اتاق دیدم اتاق بابایینا  درش بازه قسمت فوضول بدنم قلقلکم میداد رفتم دیدم همشون خوابن از گرما درپنجره و اتاقو باز کردن
رفتم تو اتاق خودمو در پنجره رو باز میکردم زندایی پامیشد میبست
سخت بود سخت
این از شب اول که فقط بدبختی بود
و صبح شد(فوق العاده بود)
کلی جاهای دیدنی رفتیم
بذار بگم از ابشار یخی
یه جایی بود که با یخ ها پل ساخته شده بود و خیلی خطر ناک بود (از اونجایی که محمد حسین پیشنهاد داده بود من و سبحان و هارلی و خودش تو ی ماشین
بزرگترا هم تویه ماشین)من لباسم خیلی کم بود محمد حسین دید دارم میلرزم کاپشنشوداد به من اول نگرفتم چون لباس خودش هم کم بود ولی دیگه انداخت رو کولم و گفت دیگه من نمیخوامش
ما چهار نفر رفتیم ابشار یخی ببینید انجا اینقدر داغون بودکه شرایط اسلامی توش حکم نمی کرد چار نفری دستای هم رو گرفته بودیم
یه جا من جلو میرفتم محمد حسین پشتم هارلی پشت محمد حسین و سبحان پشت هارلی
از اونجایی که من جلو بودم و کفشم خیلی لیز بود افتادم داشتم اشهدم رو میخوندم که دوتا دست دور کمرم حلقه شد دستاشو صفت گرفتم
محمد حسین بود خجالت زده بودم  راه و ادامه دادیم ته را یه دختره وایساده بود ول نمیکرد اینقدر عکس انداخت
محمد حسین بهش گفت : اندازه یکسال برا اینستاگرامت عکس انداختی! دیگه ولکین
دختره گفت : من اینستا ندارم
هارلی: به جهنم
دختره با یه لحن بدی گفت:همونجایی که  تو اونجایی
محمد حسین:با من بود هارلی به من گفتم به جهنم شما برو
اگه اینو نمیگفت دختره مارو....
خلاصه کلی خندیدیم چون همش مثل چلمنگا رو زمین بودیم یه بار محمد حسین بد افتادااا بیچاره داغون شد
بعد از این ماجرا ها من رفتم تو ماشین بابام کیفم تو ماشین دایی بود محمد حسین میره کیفا رو بذار تو صندق که وسیله ی منو که نباید ببینه رو میبینه
برا ظهر هم همه رفتن نماز از اونجایی که جا نبود من نرفتم توقع نداشتم محمد حسین به روم بیاره ولی اورد
هعی میگفت قبول باشه نمازتون
از این حرفا ولی در کل خوش گذشت
ببخشید زیادی حرف زدم

دلم نمیخواد فردا برم مدرسه(نههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه)

#شهر ما عجیب است3

توی شهر ما درد ینی بیفتی گوشه بیمارستان 

ولی درد جسمی قابل تحمله درد روحیه که داغونت میکنه 

توی شهر ما وقتی یه زن مطلقه میبینن یه جوری نگاش میکنن انگار درد دیدن 

توی شهر ما به زنهای بیوه یه جوری نگاه میکنن  انگار اون زده شوهرشو کشته

شهر ما عجیبه مردمش هم دردی بلد نیستن

فقط بلدن نمک بریزن رو زخم ادما

توی شهر ما هرکس کالای ایرانی بخره مورد تمسخر قرار میگیره

ولی اگه ترک بخره با کلاسه

شهر ما عجیبه:(



۱ ۲

با گل های همین سردار به جام جهانی رفتین
باگل سردار کره جنوبیو بردین
باگل سردار ازبکستانو بردین
با دو گل سردار تو تهران به سوریه نباختین
حالا بهش فحش میدین!!! حاشا به غیرتتون
#تنوع طلب:)
# قضاوت ممنوع لودفا
--------------------------------
نجوای درونم خبر از بی ثباتی میدهد .
بی ثباتی ذهنی شلوغ که دختری دراین شلوغی گم شده
گم شدم در شلوغی ذهنی که حتی گاهی یادش میرود منی هم در این دنیا هست منی که از هر تویی مهم تر است .
سلام خوش اومدید:)
در اینجا تمام نوشته های خودم و ذهنم و انهایی که دوست دارم را میذارم و مینویسم:)
نویسندگان
Designed By Erfan Powered by Bayan