dark light(:

:)

فووری فووری 💙💙🇮🇷

دیشب خندوانه  رو دیدید؟

سعید عزت الهی با بیرانوند و میلاد محمدی اومده بودن 

ببین عالی بودا حتما حتما ببینید ^_^ 

الهی قربون خنده هاشون بشم 

سعید ۲۱‌سالشه عزیزم کوچولوهه 

آخی حتما ببینیدا

زندگی..........


زندگی میچرخه عین تاس

یه روز حکم میکنی

یه روز التماس

حواست به روزی که حکم میکنی باشه...


#بهروز_وثوقی

خستم

خستم از اینکه هیچ کس خود واقعی من دوست نداره و همه میخوان من همونی که اونا میخوان باشم پس هیچ کس منو دوست نداره ا‌ونی که از من ساختن رو دوست دارن😭

ببینم قراره تابستون اینقدر خسته کننده باشه؟

برادر از برادرش سیره


توی دنیایی که برادر چشم نداره برادرشو ببینه توی دنیایی که داداش دست رو داداشش بلند کنه و چشم نداشته باشه خوشبختی داداششو ببینه باید بریم بمیریم

دیگه خسته شدم میترسم این دعوا ها باعث بشه مامان جون و باباجی یهو سکته کنن

توی این دنیا تنهایی خیلی بهتره نه داداش نه خواهر تنها#_#

روزگار بدون تو هرگز..2

هنوز هم دلم برایش لک میزد

ایا میتونستم یه فرصت دیکه بهش بدم؟

نگاهش کردم سرش رو پایین انداخت دلم برایش سوخت درموندگی رو توی وجودش میدیم

کنارش روی تخت نشستم ،دستانش را گرفتم

گفتم:(کیارش ! تو اولین و اخرین عشق من در زندگی بودی و هستی ولی تحملم تموم شده ...)

منتظر ادامه حرفم شد باید میگفتم از من این همه تو داری بعید بود

ادامه دادم:(تصادف که میکردم میترسیدم بهت زنگ بزنم تو دلم میگفتم زنگ بزنم چی بگم و تو چی بگی پشیمون میشدم به بابام زنگ میزدم هر بار یه بهونه به خاطر نبود تو جور میکردم ،هیچ وقت نخواستی کنارم باشی ، یارم باشی! توی دانشگاه که با پسرا دعوام میشد میگفتم من ازدواج کردم باور نمیکردن میگفتن الکی  یه حلقه انداختی و اینا ،میگفتن پس کو2 ساله یه بار هم نیومده دنبالت! ،توی مهمونی هایی که فامیلای من دعوت میکردن یا نمیومدی یا من قبول نمیکردم ،همش بهونه درسو مسافرت و از این چرندیات میگفتم)

سکوت کردن انگار تازه داشت به این دو سال با من بودم فکر میکرد که چی شد و چی بود

گفتم:(کیارش!)

گفت:(بله)

گفتم:(دوستم داری؟)

سکوت کرد ، میترسیدم که فقط و فقط حس وابستگی باشه تا دوست داشتن!

صادقانه جواب داد:( نمیدونم)

از اینکه هیچ وقت دروغ نمیگفت خوشحال بودم اما دلم نمیخواست اینو بشنوم

دیگه حرفی نزدم و اون هم ادامه نداد اون شب کیارش رو ی تخت من خوابش برد و من تا صبح نگاش کردم اولین شبی بود که اینقدر بهم نزدیک بودیم ولی با تمام دوست داشتن هایم حاضر نبودم به خاطرش ایندمو خراب کنم من باید دکتر میشدم ومیخواستم از ایران برم فقط یک چیز میتونه جلوی منو برای رفتن بگیره اونم کیارش بود اگه اون بگه دوستم داره تا اخرش هرجا که باشه باهاشم نه اینکه از ارزوم دست بکشم نه! فقط از ایران رفتن دست میکشم!

 

روزگار بدون تو هرگز..(رمان)1

میدونستم بهم عادت کرده اما زنذگی کردن با ادمی که عاشقت نیست و فقط به تو عادت کرده  سخته خیلی سخته!

اما من بازم تحمل کردم 1 سال تحمل کردم اما دیگه نتونستم چون اون 1 سال فکر و ذکرش زنی بود که 2سال پیش ازدواج کرد و اونو ترک کرد ....

اوایل درکش کردم و مثل یه خواهر دلداریش دادم ، ولی من که خواهرش نبودم زنش بودم اون حتی بهم نگاه نیکرد غرورمو گاه و بی گاه میشکوند و حتی گاهی  سرم داد میزد که اگه تو نبودی من از این دنیای کوفتی راحت میشدم:/

منم اون رو  سالگرد ازدواجمون بردمش یه جای دنج مثل همیشه بی حوصله بود من کلی با شوق و ذوق براش تعریف کردم از همه جا

دو تا خبر براش داشتم نمیدوستم کدومو اول بگم شروع کردم:

بهش گفتم که عشقت حاملس باور نکرد خنده هایی از سر عصبانیت میکرد که واقعا ترسناک میشد

واما خبر دوم برگه دادخواست طلاق بود گذاشتم جلوش گفت:( این چیه دیگه؟)

گفتم:( برگه طلاق)

جا خورد سکوت کرد ، رنگش پرید !

گفت:(چرا؟)

گفتم:(سوال بی موردی بود)

عصبانی شد داد زد گفت :(میخوای من بمیرم؟)
گفتم:(توسال هاست مردی من دارم بایه ادم مرده که داره من رو هم میکشه زندگی میکنم و این برگه ازادیتمه)

دستشو محکم تو موهاش کشید سیگارشو روشن کرد  دیگه حرفی بینمون رد و بدل نشد رفتیم خونه

رفتم تو اتاقم داشتم لباسامو عوض میکردم

در زد و خواست بیاد داخل ،اجازه دادم، وارد شد روی تخت نشست و با انگشتاش ور میرفت

گفتم:(چیزی شده؟)

گفت:( ها !نه! ینی ! میشه!)

گفتم :(راحت باش ما از این حرفا باهم نداریم)

گفت:(میشه پیشم بمونی ؟میشه نری؟)

گفتم:(بمونم که مثل دوتا غریبه زندگی کنیم؟ دلم خانواده میخواد بچه میخواد ،زندگی میخواد)

گفت:(قول میدم عوض کنم قول میدم عوض شم)

هنوز هم دلم برایش لک میزند اما نمیشد اما ...

ادامه دارد.......



                                                                                                                                               

دنیایی سیاه تر از سیاه

دنیایی سیاه تر از سیاه !

 دنیایی که ادم ها توجهی به هم ندارن .

دنیایی که سکوت های مرگ بارت کسی را نمیکشد و شاید تو اصلا برای کسی مهم نباشی .

دنیایی پر از دروغ و کلک !

دنیایی که هرکس قوی تر باشد به جای با معرفتی، قلدری میکند .

دنیایی که اشک ادم را گاه گاه در می اورد و اصلا برایش مهم نیست .

دنیایی پر از دلتنگی های بی مورد و دلتنگی هایی که بغض گلویت را خفه میکند و تو هرگز جرعت گریه نداری!

آه ! که چه راحت دل میشکنند و چه راحت تر نصیحت هایی میکنند که خودشان در خلوتشان انها را قبول ندارند و چقدر سخت است در جایی زندگی کنی که همه چیز به تظاهر باشد، محبت های تظاهری ، نفرت های تظاهری و گاه عشق های تظاهری !

تولدم مبارک

تولدم مبارک

۱۷ ساله شدم

تمام^_^

قلبم درد گرفته

بعد از اون روز که کمی بحث داشتیم مامان بابام خواستن که دوباره کمی بهم نزدیک بشیم  رفتیم پارک (من یه اخلاقی دارم که زوود یادم میره و دعوا رو کش نمیدم) ماشین رو یه جا پارک کردیم و دست تو دست به سمت پارک ، یهو قلبم تیر کشید، نشستم رو زمین و زدم زیر گریه یهو بابام نفهمیدم چه جوری بغلم کردو برگشتیم به سمت ماشین و سریع رفتیم بیمارستان بابا تو اتاق نیومد ولی مامان گفت داره گریه میکنه و تمام انگشتاشو زخمی کرده که من سرش داد زدم تقصیر منه قلبش درد گرفته:(

خلاصه ازم نوار قلب گرفتن و گفتن تپش قلب شدید دارم و استرسی هستم و گفتن قلبم یه مشکلی داره قرار شد اکو بشم بعد اگه جوابش بد بود شب باید بمونم و انژیوبشم  خلاصه حالم خیلی بود بود اینقدر گریه کردم که فقط میخوام برم خونه که دخترا مرخصم کردن ولی گفتن حتما باید پیگیری بشه سعی کردم طوری جلوه بدم که حالم خوبه و بعدش رفتیم رستوران و غذا  خوردیم بعدش هم دوباره رفتیم پارک من وامیر کلی لایی بازی کردیم(لایی همانند پیکه خوردم)بدمینتون بازی کردیم توپمون رفت بالا درخت بعد با توپ فوتبال میزدیم به درخت که بیاد پایین یه خانواده اون ور درخت جا پهن کرده بود اینقدر به ما خندیدن 2 تا پسر که انگار داشتن فیلم سینمایی میدیدن ولی خدایی از حق نگذریم منو امیر هم مثل پت و مت رفتار میکردیم و خودمون از خنده غش کرده بودیم

بابا اومد کمک، اون که اومد مردم از خنده قهقهه میزدن واای بابا ژستش عالی بود:)

خیلی خوش گذشت و کلا فراموش کردیم

اومدیم خونه و من سریع رفتم تو رخت خواب تا صبح چند بار قلبم درد گرفت خلاصه که مامان برای دوشنبه پیش دکتر قلب بابابزرگم وقت گرفت

صبح که شد بابا اومد پیشم بغل تختم نشست و گفت براتون جا رزرو کردم برای دربند بعدش هم بغلم کرد و گفت نمیام باهاتون ولی هرچی بهنام گفت باید گوش بدید و رفت:)

خوب جای شکرش باقیه درسته خیلی دلم نمیخواست بهنام بیاد ولی خوب بلاخره اون هم بد نیست دیگه چاره چیه:)

ببخشید که بعضی وقتا چرت و پرت مینویسم

ولی به شما ها نگم به کی بگم:/

 ---------

متن برا دیروزه وقت نکردم منتشر کنم:)

اه روانی شدم از دستشون

عصبانیم
چون نظرم برا هیچ کس مهم نیست
چون هیچ کس براش مهم نیست من الان ناراحتم خوشحالم
هرکی از بیرون منو میبینه میگه خوشبحالش
ولی باطن........
زندگیم از بیرون بقیه رو میکشه از درون خودمو
من اصلا از خونه بیرون نمیرم کم پیش میاد با کسی قرار بذارم(چه دختر چه پسر)
حتی با دوستای صمیم هم بیرون نمیرم
خانوادم هعی میگن برو بیرون وقتی میخوام برم
-کجا -باکی -چرا - خودم میبرمت - اصلا نمیخواد بری
اقا جان 3 روز دیگه 17 سالم میشه کم مونده فقط برا باز کردن در یخچال ازشون اجازه بگیرم
داد میزنن(من رو صدای بلند خیلی حساسم حتی کسی از روی شادی هم باصدای بلند حرف بزنه گریم میگیره)بعد من گریه میکنم بعد میگه چقدر لوسه
خوب با من اروم حرف بزنید
یه ذره به نظراتم احترام بذارید
2 سال دیگه این موقع دانشگاه میرم اونموقع هم میخواید ببریدم بیاریدم یا اینکه برام سرویس بگیرید
خسته شدم احساس میکنم تو زندانم
با پسر عمو هام و دختر عموم و پسر عمم قراره روزه تولدم بریم بیرون من گفتم بریم اتاق بازی یا اتاق فکر بعدش بریم رستوران
حالا بابا اینقدر غرررررررررر زد که نگو
اخرش هم گفت خودم میبرمتون و میارمتون
اخه میشه مگه باباجان 3 تا پسر باهامونن
میگه یکی میاد خفتتون میکنه!!!!!!
اخه مگه شهر هرته!!
به خدا دارم دیوونه میشم
کسی از شماها تا بحال اتاق فکر رفتید؟


# قضاوت ممنوع لودفا
--------------------------------
نجوای درونم خبر از بی ثباتی میدهد .
بی ثباتی ذهنی شلوغ که دختری دراین شلوغی گم شده
گم شدم در شلوغی ذهنی که حتی گاهی یادش میرود منی هم در این دنیا هست منی که از هر تویی مهم تر است .
سلام خوش اومدید:)
در اینجا تمام نوشته های خودم و ذهنم و انهایی که دوست دارم را میذارم و مینویسم:)
نویسندگان
Designed By Erfan Powered by Bayan