dark light(:

:)

روزگار بدون تو هرگز..(رمان)1

میدونستم بهم عادت کرده اما زنذگی کردن با ادمی که عاشقت نیست و فقط به تو عادت کرده  سخته خیلی سخته!

اما من بازم تحمل کردم 1 سال تحمل کردم اما دیگه نتونستم چون اون 1 سال فکر و ذکرش زنی بود که 2سال پیش ازدواج کرد و اونو ترک کرد ....

اوایل درکش کردم و مثل یه خواهر دلداریش دادم ، ولی من که خواهرش نبودم زنش بودم اون حتی بهم نگاه نیکرد غرورمو گاه و بی گاه میشکوند و حتی گاهی  سرم داد میزد که اگه تو نبودی من از این دنیای کوفتی راحت میشدم:/

منم اون رو  سالگرد ازدواجمون بردمش یه جای دنج مثل همیشه بی حوصله بود من کلی با شوق و ذوق براش تعریف کردم از همه جا

دو تا خبر براش داشتم نمیدوستم کدومو اول بگم شروع کردم:

بهش گفتم که عشقت حاملس باور نکرد خنده هایی از سر عصبانیت میکرد که واقعا ترسناک میشد

واما خبر دوم برگه دادخواست طلاق بود گذاشتم جلوش گفت:( این چیه دیگه؟)

گفتم:( برگه طلاق)

جا خورد سکوت کرد ، رنگش پرید !

گفت:(چرا؟)

گفتم:(سوال بی موردی بود)

عصبانی شد داد زد گفت :(میخوای من بمیرم؟)
گفتم:(توسال هاست مردی من دارم بایه ادم مرده که داره من رو هم میکشه زندگی میکنم و این برگه ازادیتمه)

دستشو محکم تو موهاش کشید سیگارشو روشن کرد  دیگه حرفی بینمون رد و بدل نشد رفتیم خونه

رفتم تو اتاقم داشتم لباسامو عوض میکردم

در زد و خواست بیاد داخل ،اجازه دادم، وارد شد روی تخت نشست و با انگشتاش ور میرفت

گفتم:(چیزی شده؟)

گفت:( ها !نه! ینی ! میشه!)

گفتم :(راحت باش ما از این حرفا باهم نداریم)

گفت:(میشه پیشم بمونی ؟میشه نری؟)

گفتم:(بمونم که مثل دوتا غریبه زندگی کنیم؟ دلم خانواده میخواد بچه میخواد ،زندگی میخواد)

گفت:(قول میدم عوض کنم قول میدم عوض شم)

هنوز هم دلم برایش لک میزند اما نمیشد اما ...

ادامه دارد.......



                                                                                                                                               

داستان خوب و باور پذیری بود ...
خیلی راحت میشه باهاش ارتباط برقرار کرد ...
به قول استاد فراستی همه چیزش درست و جفت و جوره.
:)
خیلی خیلی ممنون:)
نظر لطفتونه:)
شنبه ۱۶ تیر ۹۷ , ۲۳:۴۶ فاطمه باغملکی
ی رمانی خوندم شبیه همین بود
چه رمانی ؟

یادم نیست اسمشو...
رمان خودته؟
اره یهویی نوشتم:)
براوو مادام :)
قلم رمان‌نویسی‌تون هم مثل پست‌های پیشین‌تون میتونه بیانگر عواطف به صورت شفاف باشه...
کوتاه بود ، اما لذت بردم :)
منتظر باقی رمان‌تون هستیم...
خیلی خیلی ممنون:)
می دونم😂😂😂😂😂
چیرو؟
شوهر داری؟🤔🤔🤔🤔
چی میگی تو همینجوری یه داستانه#_#
منم رمان مینویسم...
الان بیشتر فیلم نامه مینویسم
خیلی خوبه دمت گرم^_^
خودت نویسنده اشی!؟
بله^_&
قشنگه؟
شوهرتو کشتی🤔🤔🤔🤔🤔
بهرنگ قرصاتو برعکس خوردی؟
شوهرت چه گناهی داشت اونو کشتی 🤔🤔🤔🤔  برو خودتو معرفی کن 
باشه میخوای به تو معرفی کنم 
بی ادب قاتل 
آینه!
اینه!
يكشنبه ۱۷ تیر ۹۷ , ۱۵:۱۰ منصوره بانو 💖
 قشنگه
مثل خیلی از رمان ها موضوعش زیاد تکراری نیست
امیدوارم ادامه بدی و آینده ی درخشانی رو برات میبینم 
منتظر ادامه اش هستم 😍😍
ممنون عزیزم 
خیلی لطف داری^_^
ایشالا ادامه‌میدم
کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی

# قضاوت ممنوع لودفا
--------------------------------
نجوای درونم خبر از بی ثباتی میدهد .
بی ثباتی ذهنی شلوغ که دختری دراین شلوغی گم شده
گم شدم در شلوغی ذهنی که حتی گاهی یادش میرود منی هم در این دنیا هست منی که از هر تویی مهم تر است .
سلام خوش اومدید:)
در اینجا تمام نوشته های خودم و ذهنم و انهایی که دوست دارم را میذارم و مینویسم:)
نویسندگان
Designed By Erfan Powered by Bayan