dark light(:

:)

خدا همه چیو میبینه :)

روز اخر مدرسه بودو خیلی خوشحال بودیم من و الهه هم که مدیرت کارا وجشن و داشتیم و کلی هم سرمون شلوغ بود 3و4 روز بود هلی حالش خوب نبود ایدا که مثلا نزدیک ترین دوستش بود چیزی نمیگفت و میگفت خودش هم نمیدونه البته از ایدا چیزی جز این هم اتظار نمیرفت:/

الهه هم میگفت روز اخره نمیخوام حالم بد بشه.

زنگ ناهار و نماز بود تقریبا جشن تموم شده بودو ماها هم خسته و کوفته ازبس هم رقصیده بودیم دستام درد گرفته بود:)) دیدم هلیا داره گریه میکنه شاید هرکس دیگه بود بیخیالش میشدم ولی هلیا فرق داشت مشکلاتشو میدونستم نمیشد راحت رد شد

موندم تو کلاس الهه هم پیشم موند بهش گفتم چی شده ؟ بالحن مهربون و نرم که اصولا اینطوری نیستم زد زیر گریه اغوشمو براش باز کردم سرشو گذاشت رو شونم 10 دقیق گریه کرد و تکون نخوردم تموم که شد سرشو بلند کرد زیر لب گفت خوش به حالت

میدونستم برا چی میگه ولی شروع کردم به دلداری میدونستم بلد نیستم ولی نمیشد سکوت کرد

گفتم :هلیا جان هرکس تو زندگی مشکلات خودشو داره زندگی همیشه لبخند نمیزنه

هلیا شروع کرد به حرف زدن: شماها پدر دارید .من نه. سارا خیلی وحشتناکه نمیتونی تصور کنی

دست گذاشت رو نقطه ضعفم پدر شروع کردم به گریه از تصور نبودنش قلبم درد گرفت چیزی نگفتم تا ادامه بده

-خواهر 36 سالم از شوهرش میخواد طلاق بگیره مامنم تو سینش تومور داره برای تولد دوست پسرم نزدیکای 1 میلیون خرج کردم قرض کردم شب که بهش زنگ میزنم صدا دختر میاد سارا خسته شدم دیگه نمیکشم دلم میخواد نباشم

نمیدونم چی شد که الهه زد زیر گریه میگفت بعضیوقتا نداشتن بعضیا بهتر از داشتنشونه کاش نبودن که ترس از دست دادنشون نبود

نمیدونم چی شده الهه حرف نمیزد

انه هم همینطور انه دیونه میکنه ادمو دلم میخواد خفش کنم

بگذریم بعد از حرفای هلیا شروع کردم با لحجه شمالی حرف زدن و مسخره بازی در اوردن تا این دوتا رو بخندونم

روز خوبی بود بعد از مدرسه هم با ایدا و هلیا و الهه رفتیم رستوران دوتا دختر و یه پسر روبرومون نشسته بودن اقا یه کارایی میکردن اصلا فقط خدا رو شکر میکردم مامانم نیست ینی چی اخه تو مکان های عمومی این چه وضعیه باز سینما رو یه جوری میشد تحمل کرد ولی رستوران اخه ای بابا:/

ولی در هر صورت ما که حسابی خندیدیم:))))))))))))))))))))

اول که یه لحظه رفتم تو فکر که مگه "دلار" حرف میزنه؟:)))
بعد زنگ نماز ناهار و نماز رقصیده بودی مورد نداره من خودم زنگ ریاضی میخوابیدم فقط موندم چه لزومی داره دست ها درد بگیره؟😮😮😮

:((
ان شااللله حال مادرشون خوب بشه به حق این ماه عزیز

ولی پول خرج کردن واسه پسر جماعت حرامه! چون جنسمو میشناسم عرض میکنم:)
وااای شما نابغه اید:))))))
نه اخه زیاد به اینجوری رقصیدن عادت ندارم
واقعا اصلا نباید برا پسر جماعت خرج کرد 
بعد فکر کن قرض  کرده 
وااای خدا بهش عقل بده
میگم چون دست زدی دستات درد گرفتن
نمیدونم خدایی رقص چی داره دخترا عاشقشن کاش میفهمیدم
ولی همین. دلارام خانوم واقعا مشکلاتش زیاد بود ولی اخه وقتی مادرت تومور داره یک تومن قرض کنی برا دوس پسرت😐
نه اخه عین ادم هم که نمیرقصیم یه نوع رقص دهه۶۰ بود:)))))
خیلی حال میده که هم می خندی هم کالری میسوزونی 
دلارا خوب یه ذره کم عقله بعد شما فکر کن این ۱ میلیون رو ۳۰۰ تومن ۳۰۰تومن از دوستای پسرش قرض کرده 
هرچی من بهش گفتم دلی حداقل از ما ها بگیر نه از پسر که معلوم نی پس فردا ازت چه چیزایی بخواد
مگه چندتا دوس پسر داره؟؟؟؟
نه یدونه داره بقیشون جاست فرنده
فقط دوست معمولی:/
این دلارا یه چار روز بیاد زیر دست من آدم میشه :| -_-
وااای خدا یه تومن؟؟؟ با کدوم عقلش اینکارو کرده -__- اونم از پسر -__- وااای خدایا منِ رِ گاو کن -__- :||||
.
خا بیا خفه‌م کن D:
دیوونس بابا الهه بهش گفت ۳۰۰ من بهت میدم برو پول یکی شون که خواسته هایی از دلارا داشت رو بده قبول نمیکنه
واقعا خله برا خودش شر درست کرده
حالا چه جوری میخواد بر گردونه!!^_^
اگه جای دلارا بودم، از اینکه ببینم دوستم که بهش مثلا اعتماد کردم و حرفای خصوصیم رو زدم، همون حرفا رو توی وبلاگش گذاشته و اسمم رو هم برده، خوشحال نمیشدم. قید اون دوستی رو هم میزدم:|
ببخشیدا نه تو دلارا رو میشناسی نه اینا و نه دلارا وب منو داره
و از کجا معلوم من دارم درباره دلارای واقعی حرف میزنم و شاید یک نفری به اسم دلارا دارم حرف میزنم
بعد هم مشکلات یه دوستی رو بیان کردم همین
و وب خودمه و خودم هر چی دوست دارم میذارم:/
خب من دلارا رو میشناسم:|فکر کنم نمیدونستی!
من بهش گفتم سوژه وبلاگمه تازه خوشحال هم شد:/
بعد هم چیزی راجبش نگفتم که این شما هایید که حق قضاوت ندارید
دیگه ادامه نده لودفا..
کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی

# قضاوت ممنوع لودفا
--------------------------------
نجوای درونم خبر از بی ثباتی میدهد .
بی ثباتی ذهنی شلوغ که دختری دراین شلوغی گم شده
گم شدم در شلوغی ذهنی که حتی گاهی یادش میرود منی هم در این دنیا هست منی که از هر تویی مهم تر است .
سلام خوش اومدید:)
در اینجا تمام نوشته های خودم و ذهنم و انهایی که دوست دارم را میذارم و مینویسم:)
نویسندگان
Designed By Erfan Powered by Bayan