dark light(:

:)

دیدار دوباره با مهدی:(و سوتی دادن

هوا سرد بود
دلم نمیخواست از تختم دل بکنم اما صدای تلفن اجازه نمیداد
بلاخره از تختم دل کندم و رفتم به سمت تلفن مامان بود
-سلام مامان
-سلام خواب بودی؟
- یه ذره
- سارا پاشو بیا
-کجا؟
- خودتو لوس نکن پاشو بیا خونه عموت دیگه شام تموم شد بیا
- مامان من خستم
- نکنه مریضی!
-نه مامان خیلی کسلم 
- اگه نیای میگم مهدی تو راهه بیاد دونبالت
دلم ریخت از مامان هیچی بعید نبود
سریع گفتم
- نه نه اومدم
دلم نمیخواست باهاش روبه رو بشم هنوز امادگیشو نداشتم
حالا چی بپوشم
(یه مهمونیه اخر ساله که خونه مهدی اینا ولی من نرفتم به بهانه ها و دلایلی شام رو که خوردن مامانینا میرن خونه عمو مهدی دوطبقه پایین تر چون عمو مهدی اینا اتاق تکونی داشتن و زنمو حاملست و مامان من تو نصب پرده حرفه ایه«مامان من تو همه چی حرفه ایه» حالا توی را که بودم یه گوچه مونده بود برسم که مهدی رو دیدم )
 سریع یه مانتو سرمه ای بلند با شلوار مشگی و شال سفید سرمه ای سرم کردم

از خونه خارج شدم همین طور داشتم قدم میزدم که یهو مهدی رو دیدم یه کوچه به خونه توی یه ماشین نوک مدادی پشت فرمون بود پسر عمش امیر  بغلش و دوتا دختر عقب جا خوردم امکان نداشت شاید خودش نبود ولی بود مهدی و امیر پیاد شدن نمیدونم منو دیدن یا نه سریع دویدم دخترا کی بودن ؟ماشین کی بود؟ چرا کوچه پشتی؟
مگه مهدی با سپیده نبود؟ تو یمخم هزار تا فکر، داشتم دیوونه میشدم 
رسیدم خونه عمو زنگ درو زدم و رفتم تو منتظر اسانسور بودم که امیر و مهدی اومدن قلبم ریخت کف پام  ( من یک یا دو بار امیر و بیشتر ندیدم )  
مهدی: سلام
همین چقدر تحویل گرفت واقعا!
امیر : بههه سارا خانوم 
مهدی: اااا سارا تویی فکر کردم دختر همسایمونه 
جواب سلامشونودادم حرصم گرفت منو نشناخت 
رفتن تو اسانسور
مهدی: چرا نمیای تو؟
من: خوب شما میخواید برید طبقه 5 من میخوام برم 3 
واقعا چه دلیل قانع کننده ای برای اینکه نرم تو اسانسور
مهدی:| سارا!؟
- باشه 
توی اسانسور سعی کردم فقط به کفشام نگاه کنم فاصلمون خیلی کم بود نفسم بالا نمیومد
مهدی: سارا چقدر عوض شدی
من یه لبخد ساده
امیر :خوشگل شدی
من در دل اخه تو منو کی دیدی؟؟
من: واقعا نبابا چشات ضعیف شده:)
خلاصه رسیدیم و سریهع رفتم بیرون و نفسمو بیرون دادم
وارد خونه شدم و با همه سلام دادم
مامان: گشنت نیست؟
- یه ذره
- شام نمونده
چییییییییییییییییی مگه میشه ما بعد از مهمونی اینقدر غذا اضافه میاد تا دو هفته اونا رو میخوریم
- زیاد گشنم نیست
ولی خوب عمو زنگ زد برام پیتزا اوردن
امیرو مهدی اومد پایین
مهدی مهندسه برقه داشتم تلویزیونو نصب میکرد یا هر چی امیر هم بالا سرش بود
زیاد به حضورشون توجه نکردم 
عمو داشت یه قسمتایی از پرده رو که هنوز چروک بود رو اتو میکرد
(پردشون خیلی درازه بعد پایه های میز اتو خیلی بلند بود عمو اتو رو گذاشت رو پایه)
عمومهدی: سارا بیا سر پرده رو بگیر ببینم هنوز چزوکه یا نه؟
- باشه
و همین طور که پرده رو کشیدم زززاااااااااارت اتو و میز اتو چپه شد وسط سالن 
من زدم زیر خنده (حالا یکی نیست به من بگه گند میزنی چرا میخندی؟؟؟)
امیر از اون لبخندای ملییح میزد
و مهدی هم از اون نگاه هایی که بازم شروع شدم خوب چیکار کنم دست خودم که نبود افتاد دیگه خلاصه به من میگن خدای دست پا چلفتی
عمو : سارا عمو هوول نشو

وااااااااااااایییییییییییییییی ینی چی؟
خلاصه ابروی نداشتم رفت زیر پام
بعد از دست ابم مامان گفت برو خونه منگنه ی پرده رو بیار
از هولم یا ذووقم یا هرچی کاپشن یادم رفت بپوشم و یخ زدم و به خودم و مهدی فحش میدادم
ولی جدیا دلم براش تنگ نشده بود
نگاه هاش ازارم میده خیلی سرده 
میدونم نباید توقع نگاه پر مهر داشت ولی خوب بازم من خودم حتی با ادمایی که هیچ حسی ندارم تمام انرژی مو میذارم که نگاهام مهربون باشه

ولی دیگه هرگزززززززززززززززز نمیخوام ببینمش
نمیدونم چرا جدیدن همه باهام مهربون شدن عمو احمدم زیاد مهربون نیست
پمجشنبه تو یمهمونی روز ماد اومد بغلم نشت یهو بوسم کرد
من: عمو قراره بمیرم راستشو بگوو
اصلا جدیدا همه باهام مهربون شدم شاید واقعا قراراه بمیرم 
بم بگین چی شده دارم از تعجب شاخ در میارم

با اینکه طولانی بود و وقت گذاشتم وخوندمش ولی خیلی جالب بود
تا حالا داستان روزمرگی افراد این قد برام جالب نبود

ولی یه سوال دارم دوسندارم بپرسم چون ممکنه نارحت بشید ولی خیلی کنجکاوم
واقعا!
لطف دارید:)
خجالت کشیدم:دی
دوتا بپرسید:)))
سلام
وای چه خوشگل نوشتی☺
واقعا!!
مرسی عزیزم:)))
سوالم احمقانه بود بیخیال ://///




نه دیگه باید بگی
من الان از فوضولی خوابم نمیبره
میخوا من بی خواب بشم 
من از فوضولی نمیرم از بیخوابی میمیرم
خخخخخ
میخواستم بپرسم ک مهدی قبلا چه نسبتی باهات داشت همین
دیدم یکم جواب سوالم روسنه و گفتم شاید باعث ناراحتی بشه خواستم نارحتون نکنم
:)))))))))
داداش زنمومه:)
ناراحت نه بابا:)
دوشنبه ۲۱ اسفند ۹۶ , ۲۱:۴۶ آقای سر به هوا(o_0)
دوتا دختر چی شدن؟
مثل اینکه ماشین برا دخترا بود دیگه 
اومدن جلو نشستنو رفتن
چون ماشین مهدی تو پارکینگ بود
دوشنبه ۲۱ اسفند ۹۶ , ۲۳:۰۹ آقای سر به هوا(o_0)

(این کد تاییدکامنت هم بیزحمت بردار)
چرا مگه بده خودتون که داشتید:)
سلام خوبید؟
پیشنهاد میکنم یه رمان بنویسید
شما خیلی استعداد دارید وقتی یه متنی رو مینویسید آدم دوست داره همش رو بخونه ببینه ادامه اش چی میشه و همین باعث جذابیت نوشته های شما میشه
حتی میتونید یه فیلمنامه نویس یا نویسنده برنامه های رادیویی بشید، من شنیدم به ازای هر فیلم نامه خوب یه چیزی حدود دو میلیون تومن میدن که رقم خوبیه برای شروع
قالبتون هم خیلی خوشگله و گرمی خاصی توش موج میزنه
حسابی انرژی گرفتم مرسی ^_^
سلام خوبم شماخوبید؟
واای شما خیلی لطف دارید
یه ذره اقرار میکنید
خجالتم دادید:دی
2 میلیون نه بابا من اینقدرا هم خوب نمینویسم
میسی قابلتونو نداره
مرسی از حضورتون
نه باووووووو آخرِ ساله همه میخوان حلالیت بگیرن مهربون شدن خخخخخخخ:))))
شاید
ولی من که شاخ در اوردم الان دارم با سهان کوتاش میکنم
خخخخخخخخخ:)))
بیام کمک؟
اره اره بیاخخخخ:دییییی
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
# قضاوت ممنوع لودفا
--------------------------------
نجوای درونم خبر از بی ثباتی میدهد .
بی ثباتی ذهنی شلوغ که دختری دراین شلوغی گم شده
گم شدم در شلوغی ذهنی که حتی گاهی یادش میرود منی هم در این دنیا هست منی که از هر تویی مهم تر است .
سلام خوش اومدید:)
در اینجا تمام نوشته های خودم و ذهنم و انهایی که دوست دارم را میذارم و مینویسم:)
نویسندگان
Designed By Erfan Powered by Bayan