dark light(:

:)

ستاره شب هایم



نگاهش کردم درون چشمانش مانند ستاره ای تازه متولد شده  می درخشید دستانم را گرفت،



قلبم شروع به رقصیدن کرد.



هیچ وقت اینگونه بامن مهربان نبود ،ترسیدم لرزیدم  نکند  میخواهد تنهایم بگذارد.



من در افکار خودم که اوباشد بودم که صدایم زد  میخواستم بگویم جانم دردت به سرم ولی گویا توان حرف زدن نداشتم



چشمانم را بستم منتظر بوسه ای بودم که......



از خواب بیدار شدم...............


__________________


دوستان متن هایی رو که میذارم خودم مینویسم و اونایی رو که از جاای کپی میکنم منبع رو ذکر میکنم


سپاس!!!



چقدر خوب نوشتید بانوک
آنابل 😍 از ترس رفتی سراغ هنر
خخخخ اره دیگه ما اینیم
انصافا خوب نوشتید!!!!
ادامه بدید!!!

موفق باشید!
ممنون جناب !!!
حتما ادامه میدم!!
قشنگ بود
:)
سپاس!!!
زیبا بود
موفق باشین
سپاس!!
کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی

# قضاوت ممنوع لودفا
--------------------------------
نجوای درونم خبر از بی ثباتی میدهد .
بی ثباتی ذهنی شلوغ که دختری دراین شلوغی گم شده
گم شدم در شلوغی ذهنی که حتی گاهی یادش میرود منی هم در این دنیا هست منی که از هر تویی مهم تر است .
سلام خوش اومدید:)
در اینجا تمام نوشته های خودم و ذهنم و انهایی که دوست دارم را میذارم و مینویسم:)
نویسندگان
Designed By Erfan Powered by Bayan